تبليغاتX
The Forgotten
Baraye daryafte E-Book Az Zabaneh Korosh E-mail khod ra dar nazarat sabt konid.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

Hi.i'm coming back so every body forgot me.i wish die

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

زندگی تمام دلهای به هم پیوسته است

گر نباشد همه درهای دوستی بسته است

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 آذر1386ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

بدون او نمی خواهم زنده بمانم...

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

خدا حافظ برای همه چیز و همه کس....

همه خداحافظی ها یک سلام دوباره داره اما بعضی ها نه!!

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

فصل خزانم تمام نمیشه

گریه هام لبحند نمیشه

دله تنگم اروم نمیشه

و
.....................

+ نوشته شده در  جمعه 25 خرداد1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

کی حاضر کی غایب؟

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

ميدانی من عجيبم ... من حيوان نامی حساس ناطقی هستم که تکراری نيستم تمام احساس من سرد است و تاريک ، اما به نور ايمان دارم نور تنها ايمانی است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !
شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که : انديشه های شب هنگام ژرف تر هستند و اينکه احساس ميکنم در تاريکی و سياهی و سکوت شب است که من ـ خودم ـ می شوم شب های سرد و خالی پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند ! من تنها درختی هستم که در پاييز و زمستان شکوفه می زنم! مانند گل يخ ! چه عطر خوبی دارد حياط کوچک خانه مان ... اکسيژنی از جنس گل های نرگس در ريه ام جاريست .... و احساس ميکنم اين رايحه ی لطيف ، همان عشق است !
راز افرينش اين حيوان نامی حساس ناطق - خودم- را نميدانم در چيست ! اين موجود بسيار تلاش ميکند ... و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود ! من در حد خود عاقلم ! من تلاش بسيارم شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست ! چون باور دارم در مسير رود زندگی شنا کردن کاری دشوار نيست ! و من ميخواهم دشوار باشم !!! نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !
ذهن من چند صباحی است که درگير انديشه های ماليخوليايی است دلم به حالش می سوزد ... او را هم به زحمت انداخته ام ! گاهی احساس ميکنم از بس که به چيزهای جزيی فکر ميکنم چيزی در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهی به بيرون يابد !!!
بخاطر همين هم گاهی فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه ای وجود دارد و ديوانه ای که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش می سوزد و هر دوی ما بدون هيچ شناختی از هم ، دارای يک هدف هستيم ! هدف ما ...... رهايی است !
هر دوی ما از روزی که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم اما همچنان ساکن اين کره ی خاکی هستيم ولی اميدواريم که خواهيم رفت ! اما با توشه ای پر از مهربانی و نياز و سپاس که با خود برای پدر - خداوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

happy valentines' day

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

 
امشب هوا بارونی بود منم امدم بیرون تا زیر بارون راه برم اخه زیره بارون راه رفتنو بدون چتر دوست دارم.اخه بارون بهم آرامش و احساس سبکی میده،شایذ شما هم امتحانش کرده باشید.
تقریبا یک ساعتی تو خیابونا راه رفتم به طوری که خیس آب شده بودم و سر مست از اینکه کمی آروم شدم به طرف خونه راه اقتادم.
وقتی که رسیدم خونه تو یک چشم به هم زدن همه اون آرامش رو سرم خراب شد.
بعضی وقت ها دلم می خواد بارون باشم تا مهربونی و قشنگی رو یاد همه آدما بدم ولی خوب...
بارون خیلی قشنگه بعضی وقت ها هم وحشت ناک اما بخدا بارون پر از زیبایی و حس آرامش و مهربونیست به قول سهراب: زیر باران باید رفت...
کاش ما آدما از بارون...

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

به کسی دل ببند که حداقل بدونی دلتو نمیشکنه
واسه کسی بسوز که از گرمیه سوختن تو هم واسه تو بسوزه
واسه کسی بمیر که بدونی با مردنه تو حداقل پژمرده شه

عاشق کسی باش که عشقتو تو دلش نهان کنه و روش بنویسه
فروشی نیست...

 


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

به دريا که نمی رسد
استوائی نيست که اينهمه مست
لبخند بهمن
بازو شکن ارديبهشت شده باشد
بند
بلند
بالا
که راه نيست مگر
حتی اگر جاده
دراز نباشد به قلبی که نمی شناسم،
به دريا
در
يا
بی در ........

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

یادم باشد حرفی نزم که

به کسی برنخورد...

نگاهی نکنم

که دله کسی بلرزد...

راهی نروم

که بیراه باشد...

خطی ننویسم

که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است...

همه چیز رو به راه است و خوب.

تنها...تنها...دل ما دل نیست...

در گوشه ای از آسمان تک ستاره ای امید می دهد...



+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 0:38 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

eshgh

به نظر شما دیوانه کیه؟

همه میگن یه آدم که مشکل روحی روانی داشته باشه،
ولی تا حالا شده دیوانه کسی بشین یا بهتر
دیوانه اونی که خیلی دوسش دارین شین؟!
اون هم یه روز دیوانه بود ولی تا فهمیدن دیوانست همه ازش فرار کردن.
مگه آدم باید از دیوانه ها فراری باشه؟
یا دیوانه ترس داره!
کسی دیوانه عشقش باشه هیچ غل و زنجیری حریفش نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

من که این شکلی میشم...

وقتی استاد میگه هفته آینده امتحان میان ترم برگذار میشه،
هفته آینده به سر می رسه و تو هم یادت رفته
که امروز روز امتحان بوده،
هیچی درس بلد نیستی،استاده هم از اون استادای گیر
که بی خیال امتحان نمی شه،
تو سر جلسه امتحان چه کاری می کنی؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

                                     

کنار پنجره،به فضای بیرون از اتاق،
به زمین سفید شده از برف
از میان بخار های شکل گرفته
روی شیشه نگاه می کنم،
همه جا تاریک است هیچ روشنی به چشم نمی خورد
جز نور چراغی که فقط کوچه را روشن کرده است،
و همه جا را سکوتی در بر گرفته که تنها
صدای چک چک ناودون سکوت بیرون و
صدای تپش قلبم سکوت پیرامون مرا می شکند،
می دانم هوای برفی بیرون سرد است
فقط دستهای عاشقش به من گرمی میدهد.
ولی اون دستها خیلی وقته از من جدا شدن
و خیلی وقته گرمی دستهایش را حس نکردم،
حالا می دونم که دستهاش تو دست یکی دیگه اند.
حالا بدون او صبح را به شب و شب را به صبح می رسانم،
به صبح هایی که سحر ندارند...،
و غرق در دلتنگی و دوری،
                                               
                                                          مسبب جدایی من بودم یا تو؟...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط Artin  | 

هوایی سردو زمستونی،
که همه از سردی هوا گریزون بودن
خیلی ها دلگرم عشق بودن و با اون سردی هوارو حس نمی کردن،
ولی گرمای عشق خاموش شد و اونا تو هوای سرد زمستون دلسرد شدن،
دیگه دله اونارو بهار که هیچ
گرمای تابستون هم گرم نمی کنه
مگه اینکه گرمای عشق از نو شعله ور شه.
مثل برفه سفید،پاک باشید اما
هوای دلتون مثل زمستون سرد نباشه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 5:34 بعد از ظهر  توسط Artin  | 

چرا بعضی وقت ها آدم از زندگی خسته می شه؟
دنیا بی وفاست،زندگی تکراری،روز و شب هایی که مثل هم هستند!
ما زنده ایم واسه چی؟
زندگی می کنیم واسه چی؟
دلیل اینکه روزگارو بیهوده می بینیم چیه؟
آیا دنیا،زندگی،روزگار این شکلیه که ما می بینیم یا جور دیگه ای هستش که ما حسش نمی کنیم...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط Artin  |