تبليغاتX
love
یکشنبه 25 آذر1386
دوستی
زندگی تمام دلهای به هم پیوسته است

گر نباشد همه درهای دوستی بسته است

نوشته شده توسط سلیم در 10:52 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 7 مهر1386
بدون او نمی خواهم زنده بمانم...

نوشته شده توسط سلیم در 1:19 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 6 مرداد1386
خدا حافظ برای همه چیز و همه کس....

همه خداحافظی ها یک سلام دوباره داره اما بعضی ها نه!!

نوشته شده توسط سلیم در 6:29 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 25 خرداد1386
چرا؟

فصل خزانم تمام نمیشه

گریه هام لبحند نمیشه

دله تنگم اروم نمیشه

و
.....................

نوشته شده توسط سلیم در 7:28 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
جمعه 18 خرداد1386
کی حاضر کی غایب؟

نوشته شده توسط سلیم در 9:55 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1 اسفند1385
میدانی من کی هستم؟

ميدانی من عجيبم ... من حيوان نامی حساس ناطقی هستم که تکراری نيستم تمام احساس من سرد است و تاريک ، اما به نور ايمان دارم نور تنها ايمانی است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !
شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که : انديشه های شب هنگام ژرف تر هستند و اينکه احساس ميکنم در تاريکی و سياهی و سکوت شب است که من ـ خودم ـ می شوم شب های سرد و خالی پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند ! من تنها درختی هستم که در پاييز و زمستان شکوفه می زنم! مانند گل يخ ! چه عطر خوبی دارد حياط کوچک خانه مان ... اکسيژنی از جنس گل های نرگس در ريه ام جاريست .... و احساس ميکنم اين رايحه ی لطيف ، همان عشق است !
راز افرينش اين حيوان نامی حساس ناطق - خودم- را نميدانم در چيست ! اين موجود بسيار تلاش ميکند ... و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود ! من در حد خود عاقلم ! من تلاش بسيارم شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست ! چون باور دارم در مسير رود زندگی شنا کردن کاری دشوار نيست ! و من ميخواهم دشوار باشم !!! نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !
ذهن من چند صباحی است که درگير انديشه های ماليخوليايی است دلم به حالش می سوزد ... او را هم به زحمت انداخته ام ! گاهی احساس ميکنم از بس که به چيزهای جزيی فکر ميکنم چيزی در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهی به بيرون يابد !!!
بخاطر همين هم گاهی فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه ای وجود دارد و ديوانه ای که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش می سوزد و هر دوی ما بدون هيچ شناختی از هم ، دارای يک هدف هستيم ! هدف ما ...... رهايی است !
هر دوی ما از روزی که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم اما همچنان ساکن اين کره ی خاکی هستيم ولی اميدواريم که خواهيم رفت ! اما با توشه ای پر از مهربانی و نياز و سپاس که با خود برای پدر - خداوند.

نوشته شده توسط سلیم در 3:6 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 24 بهمن1385
Valentine

happy valentines' day

 

 

نوشته شده توسط سلیم در 2:31 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 14 بهمن1385
بارون
 
امشب هوا بارونی بود منم امدم بیرون تا زیر بارون راه برم اخه زیره بارون راه رفتنو بدون چتر دوست دارم.اخه بارون بهم آرامش و احساس سبکی میده،شایذ شما هم امتحانش کرده باشید.
تقریبا یک ساعتی تو خیابونا راه رفتم به طوری که خیس آب شده بودم و سر مست از اینکه کمی آروم شدم به طرف خونه راه اقتادم.
وقتی که رسیدم خونه تو یک چشم به هم زدن همه اون آرامش رو سرم خراب شد.
بعضی وقت ها دلم می خواد بارون باشم تا مهربونی و قشنگی رو یاد همه آدما بدم ولی خوب...
بارون خیلی قشنگه بعضی وقت ها هم وحشت ناک اما بخدا بارون پر از زیبایی و حس آرامش و مهربونیست به قول سهراب: زیر باران باید رفت...
کاش ما آدما از بارون...

نوشته شده توسط سلیم در 0:23 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 12 بهمن1385
فروشی نیست...
به کسی دل ببند که حداقل بدونی دلتو نمیشکنه
واسه کسی بسوز که از گرمیه سوختن تو هم واسه تو بسوزه
واسه کسی بمیر که بدونی با مردنه تو حداقل پژمرده شه

عاشق کسی باش که عشقتو تو دلش نهان کنه و روش بنویسه
فروشی نیست...

 


 

 

نوشته شده توسط سلیم در 1:56 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
شنبه 7 بهمن1385
!
به دريا که نمی رسد
استوائی نيست که اينهمه مست
لبخند بهمن
بازو شکن ارديبهشت شده باشد
بند
بلند
بالا
که راه نيست مگر
حتی اگر جاده
دراز نباشد به قلبی که نمی شناسم،
به دريا
در
يا
بی در ........

نوشته شده توسط سلیم در 2:35 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 2 بهمن1385
دل ما دل نیست...
یادم باشد حرفی نزم که

به کسی برنخورد...

نگاهی نکنم

که دله کسی بلرزد...

راهی نروم

که بیراه باشد...

خطی ننویسم

که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که روز و روزگار خوش است...

همه چیز رو به راه است و خوب.

تنها...تنها...دل ما دل نیست...

در گوشه ای از آسمان تک ستاره ای امید می دهد...



نوشته شده توسط سلیم در 0:38 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 25 دی1385
دیوونتم
eshgh

به نظر شما دیوانه کیه؟

همه میگن یه آدم که مشکل روحی روانی داشته باشه،
ولی تا حالا شده دیوانه کسی بشین یا بهتر
دیوانه اونی که خیلی دوسش دارین شین؟!
اون هم یه روز دیوانه بود ولی تا فهمیدن دیوانست همه ازش فرار کردن.
مگه آدم باید از دیوانه ها فراری باشه؟
یا دیوانه ترس داره!
کسی دیوانه عشقش باشه هیچ غل و زنجیری حریفش نیست...

نوشته شده توسط سلیم در 1:9 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 16 آذر1385
...Love is

نوشته شده توسط سلیم در 2:8 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 14 آذر1385
بابا IQ

من که این شکلی میشم...

وقتی استاد میگه هفته آینده امتحان میان ترم برگذار میشه،
هفته آینده به سر می رسه و تو هم یادت رفته
که امروز روز امتحان بوده،
هیچی درس بلد نیستی،استاده هم از اون استادای گیر
که بی خیال امتحان نمی شه،
تو سر جلسه امتحان چه کاری می کنی؟!

نوشته شده توسط سلیم در 0:1 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 13 آذر1385
...
نوشته شده توسط سلیم در 10:38 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 13 آذر1385
هم نفس

                                     

کنار پنجره،به فضای بیرون از اتاق،
به زمین سفید شده از برف
از میان بخار های شکل گرفته
روی شیشه نگاه می کنم،
همه جا تاریک است هیچ روشنی به چشم نمی خورد
جز نور چراغی که فقط کوچه را روشن کرده است،
و همه جا را سکوتی در بر گرفته که تنها
صدای چک چک ناودون سکوت بیرون و
صدای تپش قلبم سکوت پیرامون مرا می شکند،
می دانم هوای برفی بیرون سرد است
فقط دستهای عاشقش به من گرمی میدهد.
ولی اون دستها خیلی وقته از من جدا شدن
و خیلی وقته گرمی دستهایش را حس نکردم،
حالا می دونم که دستهاش تو دست یکی دیگه اند.
حالا بدون او صبح را به شب و شب را به صبح می رسانم،
به صبح هایی که سحر ندارند...،
و غرق در دلتنگی و دوری،
                                               
                                                          مسبب جدایی من بودم یا تو؟...

نوشته شده توسط سلیم در 2:16 قبل از ظهر | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 9 آذر1385
داغه داغ...
هوایی سردو زمستونی،
که همه از سردی هوا گریزون بودن
خیلی ها دلگرم عشق بودن و با اون سردی هوارو حس نمی کردن،
ولی گرمای عشق خاموش شد و اونا تو هوای سرد زمستون دلسرد شدن،
دیگه دله اونارو بهار که هیچ
گرمای تابستون هم گرم نمی کنه
مگه اینکه گرمای عشق از نو شعله ور شه.
مثل برفه سفید،پاک باشید اما
هوای دلتون مثل زمستون سرد نباشه.
نوشته شده توسط سلیم در 5:34 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
یکشنبه 28 آبان1385
رسم دنیا
چرا بعضی وقت ها آدم از زندگی خسته می شه؟
دنیا بی وفاست،زندگی تکراری،روز و شب هایی که مثل هم هستند!
ما زنده ایم واسه چی؟
زندگی می کنیم واسه چی؟
دلیل اینکه روزگارو بیهوده می بینیم چیه؟
آیا دنیا،زندگی،روزگار این شکلیه که ما می بینیم یا جور دیگه ای هستش که ما حسش نمی کنیم...؟

نوشته شده توسط سلیم در 11:13 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
سه شنبه 16 آبان1385
بدون شرح

lovely flower

 وقتی که به طور مستمر منتظر برگشتت می مونم و تو نمیای وقتی از درد ٬ همه وجودم می لرزه وقتی که می خوام که زمان تند و تند بگذره و منو فراموش کنه اون موقع می تونم دور و برمو یه نگاهی بندازم آدمای دیگه رو ببینم با خودم فکر کنم که هنوز زنده ام و هنوز هم می تونم عاشق بشم این بار شاید عاشق یه کسی که می تونم اسمشو صدا کنم ، یکی که دیگه اسمش پر از حروف توهم زای "پ" و "ژ" نباشه یکی که بتونه عشقشو بهم ابراز کنه و من هم حالا این روزا دیدن یه نفر با قیافه تو هم برام کافیه فقط باید بتونی حسش کنی...

 

نوشته شده توسط سلیم در 2:37 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب
دوشنبه 15 آبان1385
چرا

آسمان می بارد آسمان می تابد
گه گاهی باد های وحشی که دل زمین را می لرزاند
گاهی هم آنچنان آرام است که گویی
به خواب رفته است
گاهی سرد می شود
و زمانی  به توگرما می بخشد.
ای کاش دلش مانند زمین بود وقتی می بارید پس از آن شاد می شد،وقتی دلسرد میشد دوباره گرمای عشق در او متولد می شد،ولی نمی دانم چرا او آسمان دلش بارانیست،چرا به خواب ابدی می خواهد برود،چرا خزان را به جای بهار میخواهد و چراهای دیگر...
جوابش را نگفت و مرا پریشان خاطر رها کرد!. 

نوشته شده توسط سلیم در 3:3 بعد از ظهر | | لینک به این مطلب