Hi.i'm coming back so every body forgot me.i wish die
گر نباشد همه درهای دوستی بسته است
همه خداحافظی ها یک سلام دوباره داره اما بعضی ها نه!!
فصل خزانم تمام نمیشه
گریه هام لبحند نمیشه
دله تنگم اروم نمیشه
و
.....................
ميدانی من عجيبم ... من حيوان نامی حساس ناطقی هستم که تکراری نيستم تمام احساس من سرد است و تاريک ، اما به نور ايمان دارم نور تنها ايمانی است در من که باورش دارم اما دوستش ندارم ... !
شب را بيشتر از روز دوست دارم چون بر اين باورم که : انديشه های شب هنگام ژرف تر هستند و اينکه احساس ميکنم در تاريکی و سياهی و سکوت شب است که من ـ خودم ـ می شوم شب های سرد و خالی پاييز و زمستان عجيب مرا بارور ميکنند ! من تنها درختی هستم که در پاييز و زمستان شکوفه می زنم! مانند گل يخ ! چه عطر خوبی دارد حياط کوچک خانه مان ... اکسيژنی از جنس گل های نرگس در ريه ام جاريست .... و احساس ميکنم اين رايحه ی لطيف ، همان عشق است !
راز افرينش اين حيوان نامی حساس ناطق - خودم- را نميدانم در چيست ! اين موجود بسيار تلاش ميکند ... و اطرافيانش او را دعا ميکنند که عاقل شود ! من در حد خود عاقلم ! من تلاش بسيارم شنا کردن در خلاف جهت مسير رود زندگيست ! چون باور دارم در مسير رود زندگی شنا کردن کاری دشوار نيست ! و من ميخواهم دشوار باشم !!! نميدانم ... شايد اشتباه ميکنم !
ذهن من چند صباحی است که درگير انديشه های ماليخوليايی است دلم به حالش می سوزد ... او را هم به زحمت انداخته ام ! گاهی احساس ميکنم از بس که به چيزهای جزيی فکر ميکنم چيزی در سرم با شدت خود را به اطراف ميکوبد و ميخواهد راهی به بيرون يابد !!!
بخاطر همين هم گاهی فکر ميکنم در سر من ديوانه خانه ای وجود دارد و ديوانه ای که به زنجير کشيده شده است ... دلم بحالش می سوزد و هر دوی ما بدون هيچ شناختی از هم ، دارای يک هدف هستيم ! هدف ما ...... رهايی است !
هر دوی ما از روزی که به دنيا آمده ايم در تلاشيم که از اينجا برويم اما همچنان ساکن اين کره ی خاکی هستيم ولی اميدواريم که خواهيم رفت ! اما با توشه ای پر از مهربانی و نياز و سپاس که با خود برای پدر - خداوند.
happy valentines' day
عاشق کسی باش که عشقتو تو دلش نهان کنه و روش بنویسه
فروشی نیست...
به کسی برنخورد...
نگاهی نکنم
که دله کسی بلرزد...
راهی نروم
که بیراه باشد...
خطی ننویسم
که آزار دهد کسی را.
یادم باشد که روز و روزگار خوش است...
همه چیز رو به راه است و خوب.
تنها...تنها...دل ما دل نیست...
در گوشه ای از آسمان تک ستاره ای امید می دهد...

به نظر شما دیوانه کیه؟
همه میگن یه آدم که مشکل روحی روانی داشته باشه،
ولی تا حالا شده دیوانه کسی بشین یا بهتر
دیوانه اونی که خیلی دوسش دارین شین؟!
اون هم یه روز دیوانه بود ولی تا فهمیدن دیوانست همه ازش فرار کردن.
مگه آدم باید از دیوانه ها فراری باشه؟
یا دیوانه ترس داره!
کسی دیوانه عشقش باشه هیچ غل و زنجیری حریفش نیست...

من که این شکلی میشم...
وقتی استاد میگه هفته آینده امتحان میان ترم برگذار میشه،
هفته آینده به سر می رسه و تو هم یادت رفته
که امروز روز امتحان بوده،
هیچی درس بلد نیستی،استاده هم از اون استادای گیر
که بی خیال امتحان نمی شه،
تو سر جلسه امتحان چه کاری می کنی؟!
کنار پنجره،به فضای بیرون از اتاق،
به زمین سفید شده از برف
از میان بخار های شکل گرفته
روی شیشه نگاه می کنم،
همه جا تاریک است هیچ روشنی به چشم نمی خورد
جز نور چراغی که فقط کوچه را روشن کرده است،
و همه جا را سکوتی در بر گرفته که تنها
صدای چک چک ناودون سکوت بیرون و
صدای تپش قلبم سکوت پیرامون مرا می شکند،
می دانم هوای برفی بیرون سرد است
فقط دستهای عاشقش به من گرمی میدهد.
ولی اون دستها خیلی وقته از من جدا شدن
و خیلی وقته گرمی دستهایش را حس نکردم،
حالا می دونم که دستهاش تو دست یکی دیگه اند.
حالا بدون او صبح را به شب و شب را به صبح می رسانم،
به صبح هایی که سحر ندارند...،
و غرق در دلتنگی و دوری،
مسبب جدایی من بودم یا تو؟...